چریک پاکباز

بعضی جاهاهست رو زمین که از دیگر جاها پاکتر و مقدس تره یکی از اون جاها  

گلزار شهداست چون غیورمردان بزرگی رو تو خودش جاداده ویکی از اون گلزار شهدا ها بهشت رضای مشهده مقدسه                                                                                                                           

خنکای نسیمی ملایم در بهشت رضا تو رابیدار میکند که کجا آمده ای به هر گوشه که نگاه کنی بزرگ مردانی رو میبینی و حسرت میخوری که ای کاش...

شهید برونسی ، شهیدچراغچی ، بابانظر و شیربیشه های کردستان شهیدمحمود کاوه 

شهیدکاوه ای که کومله و دموکرات از نامش وحشت داشتند اینک آرام ،در گوشه ای آرامیده است...

او که مصداق بارز  الشد علی الکفار و رحما بینهم بود،کاوه ای که به قول همرزمانش هیچگاه نشد که سرخم کند می گفت نباید در مقابل دشمن سرخم کرد  حتی در برار گلوله و تیر و تانک و....

برای شادی روحش صلوات  

 

 


نویسنده رضا مردانی ساعت 14:17 تاریخ 13 دی 1388

یه قطعه هایی رو زمینه که از دیگر جاها باشکوه تر ومقدس تره .

قطعه هایی که همیشه و هرشب  نه تنها شبهای جمعه ،فرشته ها می یان خودشونو اونجاها تبرک می کنن ،قطعه هایی که سرشار از صفا و صمیمیته ، پر از رشادت و مردانگی . قطعه هایی که مسافران غریبی اما مردان بزرگی را در خود جای داده است .

بهشت زهرا و بهشت رضا از اون قطعه های بهشتی ان .

 چگونه می توان از  مردان مردی که فرشتگان برای تبرک جستن به آنها رجوع می کنن گفت؟،این زبان الکن و این قلم شکسته و ناتوان چگونه می تواند تفسیر کند شهدا را  انسانهایی که چشم بر همه ی مادیات بستند و خود در خون نشستند ؟

باچه زبانی می توان از رشادت های شهیدکاوه ای گفت که سالهاست در بهشت رضای مشهد  آرام گرفته است، به دور از هیاهو و سروصدای آدمهایی که حتی گاهی هم یادی از شهدا نمی کنند،و گلزار شهدای مشهد به یمن وجود او و دیگر شهدایش شده است بهشت رضا.

در آن شرایط و در آن زمانها مردانگی می خواست که کسی کردستان را برای جنگیدن انتخاب کند و در آن شرایط جوی ناسازگار بجنگد  و کاوه شد شیر مرد کردستان .

شهید کاوه ای که شهید بزرگوار ناصرکاظمی  اورااز کشفیات بزرگ خود می داند و به این کشفش هم افتخار می کند و شهید حسن آبشناسان نیزدر وصف او می گوید:اگر یک چریک عاشق و پاکباز به امام و انقلاب وجود داشته باشد آن محمود کاوه است و هر کس می خواهد خوب پخته و آبدیده شود بایدبه لشکر ویژه شهدا پیش  کاوه برود.

حال چگونه می توان از کاوه ای نوشت که نامش  تنها نامش لرزه براندام کومله و دمکرات می انداخت؟!

چگونه می توان...

 


نویسنده رضا مردانی ساعت 14:47 تاریخ 30 آذر 1388

روایتی از یک مرد

شیفته ی محمود

 

یکی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت کرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر کاوه. کم مانده بود سکته کنم؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است که یک برخورد ناجوری با من بکند. چون خودم را بی تقصیر می دانستم، آماده شدم که اگر حرفی ،چیزی گفت، جوابش را بدهم. کاملاً خلاف انتظارم عمل کرد؛ یک دستمال از تو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بیرون. این برخورد از صد تا توگوشی برایم سخت تر بود. دنبالش دویدم. در حالی که دلم می سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، چیزی بگو، همانطور که می خندید گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شکستم، تو حتی نگاه نکردی ببینی کار کی بوده همان طور که خون ها را پاک می کرد، گفت: این جا کردستانه، از این خون ها باید ریخته بشه، این که چیزی نیست. چنان مرا شیفته خودش کرد که بعدها اگر می گفت: بمیر، می مردم.                                                    (راوی ابراهیم پور خسروانی)

 


نویسنده رضا مردانی ساعت 12:34 تاریخ 17 آذر 1388

سنگر ناقص

بچه ها هم دست بکار شدند و شب نشده کار سنگر فرماندهی را تمام کردند، اتفاقاً همان موقع هم محمود از جلسه قرارگاه برگشت، رفت و سنگر را دید، وقتی از داخل سنگر بیرون آمد گفت: اینجا که ناقصه، با تعجب گفتم: کجاش ناقصه، گفت: برو نگاه کن می بینی، رفتم و چهار چشمی همه ی چیزها را نگاه کردم، هر چه که لازمه ی یک سنگر فرماندهی است آنجا بود، برگشتم و گفتم: به نظر من که نقصی نداره، رفت و از داخل ماشین قابی بیرون آورد و به من داد؛ توی تاریکی شب به دقت نگاه کردم، دیدم عکس حضرت امام است، دوزاری ام جا افتاد که نقص سنگر چیست، محمود گفت: سنگر فرماندهی که عکس امام نداشته باشد، ناقص است.

 

(راوی علی صلاحی)

 


نویسنده رضا مردانی ساعت 22:03 تاریخ 13 آذر 1388
[نظرات 0]

ک مثل کاوه ....

 

برای سرش جایزه گذاشته بودند ،هر روز هم قیمتش را می بردند بالاتر ، ولی مگر کسی جرات داشت  به اش نزدیک شود؟

توی یکی از عملیات ها ،خودم بیسیم ضدانقلاب را شنود می کردم. از همان اول کار ،کم آوردند. با فرمانده ی بالاترشان تماس گرفتند. گفتند: اوضاع قمردرعقربه،چی کارکنیم؟

طرف پرسید:کاوه هم همراشانه؟

گفتند:بله.

گفت: پس بکشین عقب!

 

 


نویسنده رضا مردانی ساعت 21:17 تاریخ 11 آذر 1388
[نظرات 0]

یک نکته از این معنی ....

یک

 

گفت «چشمتون روشن . محمود آقاتون هم که به سلامتی آمده »

گفتن «محمود؟  نه نیامده»

گفت «چرا! چهار پنج روز میشه که اومده»

فرداش از بجنورد زنگ زد که «آقا جان ! ببخشید که نیودم پیشتون.اومده بودم نیرو ببرم.فرصت نشد.»

گفتم «فکر کردم قهر کردی با ما . برو خدا پشت و پناهت . دعات می  کنم.»

 

 

 دو

 

ماموریت داشت تهران . درست روز بعد عروسیش.گفتیم که با هم بریم.ماه عسلمان هم باشد.رفتیم، تهران که رسیدیم ، خانه یکی از بستگانش ،من را گذاشت و رفت دنبال کارهایش.این هم ماه عسلمان!

 

سه 

 

اولش یکی دو تا نامه نوشتم برایش. تازه عروس بودم، اما جوابی نیامد. می‌فهمیدم یعنی چه. بعد دیگر حتا یک نامه هم ننوشتیم به هم. نه محمود، نه من. قرار بود سد راهش نشوم. می‌ترسیدیم از وابستگی عاطفی. می‌ترسیدیم عقبش بیندازد 

 

چهار 

 

به‌ش گفته بود «‌محمود آقا! شما هم دیگه باید جبهه رفتنتون رو کم‌تر کنید. بالاخره این بنده‌ی خدا هم»

وبا دستش اشاره کرده بود به آن طرف خانه، به جایی که حدس زده بود که زن محمود آن جا است، و باقی حرفش را گفته بود« بنده‌ی خدا هم بچه‌‌ی مردمه. امانته دست شما.»

محمود هم گفته بود «‌گفته این یکی امانته؟ فقط همینه که بچه‌ی مردمه؟ اونا که تو جبهه‌اند بچه‌ی مردم نیستند؟»‌

 

منبع : کتاب یادگاران


نویسنده رضا مردانی ساعت 19:34 تاریخ 10 آذر 1388
[نظرات 0]

فاتح عملیات

 

والفجر نه تمام شد ه بود. بچه های صداوسیما رفتند سراغش.بساط مصاحبه را پهن کردند .

خبرنگار،روبه دوربین، شروع کردبه صحبت:ماهم اکنون در خدمت برادر کاوه ،فرمانده فاتح عملیات هستیم.

محمود صورتش سرخ شد .راهش راکشید ورفت.

خبرنگار جاخورد،بقیه هم.خبرنگار راه افتاد دنبالش.

گفت چرا ناراحت شدید برادر کاوه ؟

محمود اشاره کرد به نیروها .گفت: فاتح عملیات،این بسیجی های بی نام ونشون هستن، بایدبری با اونا مصاحبه کنی.

خودش قید مصاحبه رو زد .

 

منبع : کتاب ساکنان ملک اعظم - منزل کاوه - سعید عاکف

 


نویسنده رضا مردانی ساعت 14:47 تاریخ 07 آذر 1388
[نظرات 3]

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...

 

بارها شده است که ما نیز سرود« یا لیتنا» سروده ایم و آرزو داشته ایم و داریم که در گرمای بی دریغ خوزستان یا سرمای طاقت فرسای کردستان برای اسلام خون دهیم، برای جاودانگی اسلام. آیا به این فکرکرده ایم که اینک وظیفه ی ما چیست؟ حالایی که ازشهداچیزی نمانده «جز راه ناتمام ...»

که باید این راه را ادامه دهد؟ آیا باید بگذاریم خونشان و یادشان در بین روزمرگی های زندگی هامان محوشود؟! باورکنید، ماندن در این میدان بلا سخت تر است، ولی باید بود و از شهدا گفت، شهدایی که نسل امروز ما چیز زیادی از آنها نمی دانند جز بزرگراه همت، بزرگراه چمران،خیابان فلان شهید،کوچه شهید و ...

چقدر از فیلم ها و سریالهایی که در طول سال  از تلویزیون پخش می شود ، در معرفی جوانانی است که ایران واسلام راتقدیممان کردند؟

چقدر از فضای این دنیای مجازی به شهدا اختصاص دارد؟چرا کم کاری می کنیم،چرا مانده ایم؟‍!

آیا باید بنشینیم تا همین نامها هم پاک شود و نامشان هم خط خطی شود و ما را متهم به جنگ طلبی کنند؟!!

نگذاریم،نگذاریم آنان که بیدارمان کردند فراموش شوند،آیا می دانید با غفلتمان داریم شهدا را می کشیم؟!

                      **********************                               

                                                                              

این وبلاگ و این دنیای مجازی برآن شده است تا از مرد روزهای سخت بگوید، از کوهای سر به فلک کشیده کردستان و شیر جوانان آن،از عاشقان و از چریک های پاک باز.

سردار شهید محمود کاوه، مردی که کوهای کردستان هیچ گاه فراموشش نمی کنند جوانی که با تمام اخلاصش و مروت و مردانگی اش ،باید در جایی میجنگید که زمستان برای وضو گرفتن باید برف آب می کرد!جایی که برای سرش جایزه گذاشتن و هرآن ممکن بود گرفتار کمین شود،! جایی که دشمن همه جا بود ، رودر رو ، پشت،کمین،جنگ،جنگ تن به تن بود.

حالا از این مرد ردپایی مانده است،ردپایی برروی برف.اگر این برف ها آب شود...؟!

چه کنیم وقتی میدانیم این آدم ها روزی روی همین خاک بودند...

 

منبع : کتاب ساکنان ملک اعظم - منزل کاوه - سعید عاکف


نویسنده رضا مردانی ساعت 15:14 تاریخ 05 آذر 1388
[نظرات 0]

درباره من
سردار شهید محمود کاوه، مردی که کوهای کردستان هیچ گاه فراموشش نمی کنند جوانی که با تمام اخلاصش و مروت و مردانگی اش ،باید در جایی میجنگید که زمستان برای وضو گرفتن باید برف آب می کرد!جایی که برای سرش جایزه گذاشتن و هرآن ممکن بود گرفتار کمین شود،! جایی که دشمن همه جا بود ، رودر رو ، پشت،کمین،جنگ،جنگ تن به تن بود.
پیوندهای روزانه
نشانه
خوراک خوان